امشب دومین شبی است که سروکله آقای مدولار لکوربوزیه در کابوسهای شبانه من پیدا میشود.بعد کلی رادیو گوش کردن و شمردن میخوابم که میاید با آن دستهای بزرگ بلند شده به آسمان و هیکل تنومندش که در تمام مدت مشغول کوچک و بزرگ شدن است.لندهور در تمام مدتی که دنبال من میدود دستش را هم از روی رانش بر نمی دارد امشب متوجه شدم حجم هم ندارد,دو بعدی است.
همیشه من از کافه ای بیرون میایم و او, نمی دانم از کجا ظاهر میشود. با آن تن هاشور خورده دنبال من میدود من هم انگار که اندازه تمام عمرم چاق شده باشم آنقدر آرام میدوم که به من برسد,خودم می دانم به محض اینکه به من برسد از شر این کابوس راحت میشوم.
بعد از دردهای گاه و بی گاه معده,ذوج عاشق همسایه,ماشینی که آشغال ها را میبرد و گربه های وقت نشناس محله,اقای مدولار لکوربوزیه هم به جمع جوندگان خوابهای من اضافه شده اند.
شانس من همینه دیگه نمی دانم چرا از آن همه فرشته آواره نقاشی های میکلانژ در خوابهای من خبری نیست بجاش تا دلت بخواد آقای مدولار هاشور خورده و عصبانی هست.

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت
2:12 |