پنجره های رفلکس آبی ات را روی دلخوشی های چند ماهه ام آوار کردی با وقاحت روبرویم ایستادی و پرسیدی خوب شده یا نه.و من با وقاحت به تو گفتم:بله و به تو و ناخودآگاه فرویدی ات که روی پنجره های معصوم خوش تناسب این خیال لعنتی مشغول حمله به معصومیت کل نما بود نگاه نکردم.
حالا رهایم کن و با آلت تناسیت ات,زنت و لباس های آبی رفلکسش خوش باش.
این دلخوشی که حرامزاده شد مث توله های تو.


