تبليغاتX
ش م ا



کافی شاپ ها و هجوم عرصه خصوصی به فضای عمومی

 

امشب خسته ام تازه از شب گردی آمده ام خانه.

 فردا مینویسمش .

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 0:1 |
 

جاي صليب برگرده نسل ما


شما س.ا را نمي شناسيد چون فکش را نديده ايد اگر ديده بوديد حتما هميشه يادتان بود.در ديالوگهاي من و او وقتي که کار به راهروهاي باريک ميکشد فک او و دماغ من آخرين حربه هاي گفتگوهاي بي حوصله خياباني ميشوند.فرقي نمي کند هوا شرجي باشد يا نباشد.

شما احتمالا آق حوسين خدا بيامرز را هم نمي شناسيد و نمي دانيد قهوه خانه پايين شهري اش با انبوه گيله مردهاي کنار رودخانه چطور در طول تاريخ دانشکده کذايي دانشگاه گيلان پاتوق يه عده بچه معمار شد.(اسناد تاريخي ماجرا را از علي رضا تغابني بخواهيد)

البته روزهايي که س.ا و همپالگي هايش مشغول بکوب خواندن براي ارشد بودند بنده به فکر اين بودم که اگر امسال هم نشود حتما سال ديگر نطق قرايي در مراسم اهداي جايزه پريتزگر ايراد ميکنم که همه تاريخ نگارهاي زنده و مرده معماري تکان تکان بخورند و در برگشت به ميهن جايزه را ميبرم مي دهم به توليت شاه عبدوالعظيم نگه دارد. .مي بينيد که به دليل پاره اي فراخي ها نشد و البته اول مهر آن سال  من باز هم با کتابها و کارهايم مشغول بودم و آنها آمده بودن طهران،همين حوالي من، که مهندس تر شوند و البته در مشاوري کار کنند.

 

يادداشت زير بخشي از نظرات س.ا است که به عنوان يک نظر خصوصي فرستاده است تلخ اينکه احساس ميکنم نسل ما دارد صليبش را بر دوش ميکشد.

 

 هميشه واسم جالب بوده که تو فراتر از يه اسب بودي. تو وبلاگ داري مطلب مي نويسي و مهمتر از همه اينکه ميتوني حرفاتو به رضا حالي کني. اين واسه يه اسب کم چيزي نيست. ميتونم با اطمينان بگم که تو يه اسب جهش يافته اي! در خصوص نوشته هاتم نمي دونم به حساب اعتماد به نفس بالات بذارم که اين مطالب رو اونقدر جالب مي دوني که گذاشتي همه ببينن يا به حساب ... به هر حال! نمي دونم چرا جديدا به جاي سايتهاي جوک و خنده دوس دارم که سايتايه معماري رو ورق بزنم! به جاي سکس هم معماري مي کنم. مدتيه که احساس جندگيه عجيبي سراسر وجودم رو گرفته. احساس مي کنم تمام اين جک و جنده هاي کنار خيابون باهام همکارن يا برعکس. نمي دونم دقيقا چه شباهتي بين معماري و جندگي هست ولي من عميقا اين دو رو مثل هم احساس مي کنم. فکر اينکه ..... با يه کيف صورتي و با ريش پر پشم کنار خيابون منتظر يه ماشين مدل بالا هي عشوه بياد واسم عين اينه که يه جنده با يه مداد قرمز هي رو نقشه هاي معماري تالار شهر خط بکشه و در مورد مزاياي معماريش حرف بزنه!

نمي دونم، به آخر خط رسيدم يا اين يه واقعيته. ولي هست و چون هست،هست! شايد،شايدم نه! مثلان اون رضا بدبختو در نظر بگير. از صب تا شب واسه ماهي 400 تومن! خودشو پاره ميکنه،سر هيچ و پوچ! اغفال شده! يا تو خاک بر سر! دروغ ميگم؟

 


تشابه تمام اسامي تصادفي است.

نظرات من با نظرات س.ا فرق دارد.

نظرات س.ا به من ربطي ندارد.

توضيح ويژگي هاي شخصيتي رضا که نامش در متن آمده از حوصله من خارج است:فقط میتوانم بگویم او ابله است.او اکنون در حال تعقيب زمين خواران است و داردمهندس تر ميشود.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:10 |


 بگشای در که باغ و گلستانم آرزوست.

 

 

از شما چه پنهون حس نوشتن نیست،هی درشو باز و بسته میکنیم خرمگسا بیان و برن.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 22:53 |


در فروبند که با من دیگر، نیست اندیشه به دیدار کسی

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 20:48 |



تو و این سیم های زهوار در رفته

تو که هی می زنی و این گلوی تنگ پر از خاطره گیتارت

تو و هی آن ترانه های قدیمی و یاد سالهای گذشته

سیاه مستی شاعرانه من که همه شعرهایی که بلد بودم می خواندم و سر آخرصدای زن همه ترانه هایی که خوانده بودیم لای این همه شب که میخندید و عاشقانه خوانی تا صبح.

حالا نشسته ای روبروی من با گیتار عظیم الشان خاطرات،خسته،سرگردان،و"تو" همه ترانه ها سالهاست بی صاحب مانده.

می خوابم

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 13:50 |


Powered By
BLOGFA.COM