تبليغاتX
ش م ا


فرزاد دلیری نام یک برند بالا شهری است.


دختر اول از دختر دوم اسم معماری را که قرار است خانه پدرش را آپارتمان کند پرسید.دختر دوم یه کم با سوییچ و عروسک آویزانش بازی کرد،نقش  و نگار ناخنش را تا نزدیک سیم دندانهایش برد و گفت:فرزاد دلیری

این روزها،صحبت از برند ماشین و مانتو و شلوارو کیف و کفش و لباس زیر و ....گاهی هم به برند معماری کشیده میشود.برندی به نام فرزاد دلیری یا به قول خودش D & G.

در لحظه نگارش جمله های بالا یاد اندی وارهل و نگاه پاپ آرتی اش افتادم و این که او چطور تبدیل به یک برند شد و البته او می خواست یک برند باشد.

باز تولید فرمهای زهوار در رفته به سبک برند فرزاد دلیری ،بامزه است ولی گمان نمی کنم خلاقانه باشد.تولید یک معماری عامه پسند برای طبع تازه بدوران رسیده هموطنان که تا حد زیادی سفارشی می نماید را با تقریب خوبی میتوان یک پدیده اندی وارهلی جهش یافته به حساب آورد البته از نوعی به مراتب در پیت تر.

اگر با کلکسیونی از مالکان یا بساز بفروشهای تازه به دوران رسیده سرو کله زده باشید،حتما قبل آز اینکه دهان طرف به ستایش از زمین دو کله و قلفتی اش باز شود ادامه گفتگو را حدس خواهید زد.او در ادامه حتما به شما سفارش یک ساختمان پر ابهت را خواهد داد با ستون های گرد سنگی و سر ستون یونایی و خزعبلات دیگر.در تمامی این موارد هر بار که به ساختمانی با این تفاسیر فکر میکند و قبل از آنکه روان نویس عزیزتان را بردارید،حتما تصویری از هزار ساختمان با برند D & G از ذهنتان گذشته و بعد رفته اید سراغ  انچه که خلاقت میدانید و بعدا میتوانید به آن افتخار کنید و این یعنی که شما برای معماریتان اصولی دارید و البته  چند روز بعد خواهید فهمید که اینجا ایران است و اصولتان به درد عمه بزرگتان می خورد و کفاف پول سیگارو قهوه بعد از ظهر و کلاس زبان و دوست دختر نازنازیتان را نمی دهد.

زندگی پر از کلنجاهایی است که شما بر سر کشیدن یک فرزاد دلیری با خودتان خواهید داشت  چون شما سهم بیشتری از جهان میخواهید و آن خلق یک اثر خلاقانه است.

در دوره ای که سلیقه عمومی همه ملت ها مشغول پرواز به سوی آینده ای زیباست ما باز هم بر میگردیم به سلیقه ای قرون وسطایی و با کمال افتخار یک برند رها شده در کوچه های بالا شهری تهران می شویم و خوشحالیم.

نمونه هایی از چند فرزاد دلیری در سطح شهر

 

 

 

http://www.dgarchitect.com/

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 1:58 |


 فقط همین.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 0:3 |


خدا اموات شما رو هم بیامرزه،برای شادی روح تازه در گذشته........

 

[paul_newman_fergie.jpg]

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 23:56 |


  کافی شاپ ها و هجوم عرصه خصوصی به فضای عمومی

 منظور از «حوزه عمومی» پیش از هر چیز، قلمرو زندگی اجتماعی ماست که چیزی به نام افکار عمومی می‌تواند در آن شکل گیرد. دراصل، دسترسی به حوزه عمومی برای همه آزاد است. بخشی از حوزه عمومی در هر گفت و شنودی که درآن افراد مستقل گِردهم می‌آیند تا گروهی را شکل دهند ایجاد می‌شود.

چیزی که خواندید یک از بی شمار تعاریفی است که میتواند برای حوزه عمومی مناسب باشد.حال مسئله اینست که کافی شاپ ها را با توجه به کیفیت و کارکردشان میتوان به طور قاطع،تکه ای از حوزه عمومی دانست؟

ماجرا اینست که در جواب پرسش یاد شده هم میتوان گفت آری و هم می توان گفت نه.

برای روشن شدن ماجرا باید دست به دامن ارجاعی برون متنی به نوشته هایی شد که در مورد محدوده ها و همجواری ها(proxcemics) و مدل های همجواری بحث میکنند.

اینکه فاصله ها در فرهنگ های مختلف با هم تفاوت دارند را باید پذیرفت.اما با نگاهی دقیق به تعاریف می توان دریافت که فضاهاییکه در کافی شاپ ها وجود دارد را به سختی میتوان قسمتی از فضای عمومی به حساب آورد،چرا که محدوده گفتگوها و یا همان distances د رپاره ای موارد آنقدر کوچک میشود که از محدوده فضاهای عمومی بیرون می افتد.

گفتگوهای دونفری و بسیار نزدیک که انگار از روی اجبار یه فضای عمومی کشیده شده اند،ساختار غالب گفتگوهای کافی شاپی است........

 

ادامه دارد.

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 13:7 |


-          آيا پاتوق مفهومي مقيد به مکان است؟

-          اگر هست چه چيزهايي به يک فضا هويتي پاتوق-گونه مي دهد؟

-          از سوي ديگر، چه فضايي پتانسيل تبديل شدن به يک پاتوق را دارد؟

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 12:4 |



روزهای مشاور(ماجرای مردی که در مشاوری کار میکند)

اول صبح حوالی کرمان بودم باید به مشهد میرسیدم ولی در تمام مدت به فکر معاشقه ای معهود در رشت بودم.

احساس میکنم  حجمم در تغییری ابدی است وقتی هی از کرمان به رشت میرسم.

 احساس میکنم تنهایی مطلق آسانسوربعد ازاین همه ساعت مجهول الهویه ،بزرگترین هدیه خدا برای اسبی است که در اتلیه ای دور کار میکند.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 23:24 |


Powered By
BLOGFA.COM