نامه های احتمالی
بعد از من در این خانه اجاره ای قفسه کتابها و گلهای اتاقم باقی میمانند.
کتابها را گذاشته ام برای روز مبادا. پولها که تمام شد زنگ میزنم دستفروشی که حوالی کافه فرانسه بساط میکند می آید می برد.
حواستان باشد کتاب معماری ها را نمی خواهد،سری کامل کتابهای جیبی چاپ پرستو و کتاب سفیدها چشمش را گرفته.
حواستان به گلدانها باشد رزها زیاد آب میخورند آن که گلهای کوچک قرمز دارد مینیاتور است و آن یکی که گلهای سفید می دهد و همیشه هم گل دارد اسمش ساناز است؛ اینها را گل فروش گفت من هم یاد گرفتم.شمعدانیهای روی میز خیلی زود رنج اند به نوبت غش می کنند ،خشک میشوند اما دوباره حالشان خوب می شود جایشان را عوض نکنید.بامبو ها جلوی نور می میرند.کاپیتان تازه دارد جان می گیرد حالش خوب است زیاد اب نمی خواهد.
آن گلی که برگهای کوچک دارد یادگار دختری است که عاشقش بوده ام و عکس نوزده سالگی مان لب یک ساحل نامعلوم لای "سقوط" آلبرکاموست.عکسی که مثل بقایای یک امپراتوری سقوط کرده می ماند و توریست ها با کنجکاوی ساده لوحانه ای می خواهند بدانند چه شد که اینطور تجزیه شد و دست به دست به جزیره های کوچک فراموش شده تبدیل شد.من هم هیچ وقت نفهمیدم ....
گیلاس های آبی و ردیف فنجانها را می شود دور ریخت؛میز نقشه کشی،مداد رنگی ها،جعبه شابلون ها و راپید ها هم همین طور.
پیر مرد روبرویی گاهی ساعتش را برای تنظیم کردن می آورد،حواستان باشد خجالتی است.
زیاده عرضی نیست.
خدانگهدار.

