تبليغاتX
ش م ا


...همیشه وقتی که مشغول معاشقه با رویاها هستی یکی می آید. سقف را بر میدارد،دیوارها را تا می کند می گذارد توی جیب بغل پالتو سیاهش،دست معشوقه ات را می گیرد و می برد و بعد دوباره دیوار ها را از جیبش در می آورد می گذارد سر جای قدیمیش و سقف را پهن می کند و به تو می گوید:تو باید بیشتر کار کنی.

حالا فرقی که این اتاق با اتاق چند دقیقه پیش کرده گم شدن دری است که هنوز توی جیب پاتو مردی است که دست معشوقه ات را گرفته و می برد.شاید غم انگیز ترین قسمت این اتاق خالی،همین برهنگی بی مورد تو است و دلیل به تاراج رفته اش.تو تنها شدی و دو انتخاب بیشتر نداری یا سیگار می کشی و می گویی:بی خیال، پوستم کلفت تر شده وهمه رویاهای روی زمین فاحشه اند، یا می نشینی و  و بلند بلند گریه می کنی.بی وقفه تا خواب.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 21:32 |

 

فصل اول:

ظهر بی امان تابستان وسط برق ماشینها من و آقای محترمی مشغول بلند بلند حدس زدن در مورد خواهر و مادر(خار،مادر) هم بودیم.من حدس زده بودم مادرش برای خوابیدن با دیگران دقت کافی را نمی کند و او حدس قریب به یقین زده بود خواهر من یک روسپی خسته است و بقیه برایمان بوق می زدند.عجب گلادیاتور های کله خری و من همین طور که تکه های سپرم را از وسط اتوبان جمع می کردم حدس دیگری در مورد زنش زدم .کم کم از این همه حدس و گمان خسته شدیم......مردیم و روی سنگ قبرمان که یک گرانیت زشت بود و یک متر مربعش برای بی عصمت کردن یک ساختمان کافیست نوشتند:ظهر تابستان و حدس زیادی.

فصل دوم:

گربه روی شیروانی داغ،خاک تو سرت تو آدم نمی شی.داری چه گهی(gohi) می خوری.

سلام مجتبی،هیچ خبری ازت نیست نکنه مردی.

آقا اون چکیده مقاله رو میل کردم،درستش کن.

سلام.مادربه خطا بپیچون بیا پایین سیگار.من سر کوچه لیلی ام.

سلام آقای ظاهری اگه اون کارو انجام ندادین لطفا بگین چون ما 2ماهه علاف شماییم.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 21:2 |


Powered By
BLOGFA.COM