...همیشه وقتی که مشغول معاشقه با رویاها هستی یکی می آید. سقف را بر میدارد،دیوارها را تا می کند می گذارد توی جیب بغل پالتو سیاهش،دست معشوقه ات را می گیرد و می برد و بعد دوباره دیوار ها را از جیبش در می آورد می گذارد سر جای قدیمیش و سقف را پهن می کند و به تو می گوید:تو باید بیشتر کار کنی.
حالا فرقی که این اتاق با اتاق چند دقیقه پیش کرده گم شدن دری است که هنوز توی جیب پاتو مردی است که دست معشوقه ات را گرفته و می برد.شاید غم انگیز ترین قسمت این اتاق خالی،همین برهنگی بی مورد تو است و دلیل به تاراج رفته اش.تو تنها شدی و دو انتخاب بیشتر نداری یا سیگار می کشی و می گویی:بی خیال، پوستم کلفت تر شده وهمه رویاهای روی زمین فاحشه اند، یا می نشینی و و بلند بلند گریه می کنی.بی وقفه تا خواب.

