ماجرای مردی در یک تراژدی با سه اپیزد
لمپن وحشی
چند هفته پیش ایستاده بود،یک لحظه ایستاده بود وسطای کوچه ای که به خیابانی میرسد،همان خیابانی که کوچه ای از آنورش سینه خیز میرود میرسد به اتوبان.خلاصه خیابان را که رد کنی می رسی به آتلیه ای که من آنجا کار می کنم و چند ماهی است که دگر می گویم خیابان ما،شماره تلفن ما،شماره فکس ما ایمیل ما و از این پرت و پلا ها.آره ایستاده بود کنار قشنگ ترین در قشنگ ترین ساختمان کوچه و با خودش گفته بود:هرچه که شد،بریز این تو و هی نرو بنویس تو این وبلاگ کوفتی که تازگی ها شده مثل واژن گربه های محله در گرما گرم فصل جفت گیری.بعدش هم بند کفشمو بستم و گفتم دوباره مثل قدیما بگو به چیزم و یه سیگارو قورتش بده و بعدم به خاطر اینکه یه جوی داده باشم به خودم با صدای بلند توی مخم،مثل صدای سرگروهبان احمقی که تمام زندگیش روی بازوی یونیفرمش جمع شده، گفتم:نکنه چیزاتو کشیدن پسر،نکنه افتادی به پفیوسی،ها ماشالا بشاش توی همه چی درست مث قدیم.نکنه یادت رفته مرتیکه یه لمپن وحشی.
درد میکنند
هرروز صبح از دم در قشنگ ترین خانه هر کوچه که رد میشوم همین است و شب که برمیگردم چیزی وسط دوتا لنگم به شدت درد میکند.در زندگی هر مرد روزهایی هست که دیگر چیزهایش نمیکشند،تاب نمی اورند درد میگیرند،درد میگیرند،درد.از اینکه یک روز نشده سر وقت از خانه بزنی بیرون و همیشه بند کفشت را باید توی تاکسی ببندی؛یا اینکه قهوه کوفتی بعد از ظهرت را باید تنهایی کوفت کنی و کافه چی هم نگذارد پشت میز سه نفره که بزرگتر است بنشینی و بگوید شما که یک نفرید و اینکه از صبح هم کاری را که دوست نداری انجام داده ای و معلوم نیست به ریش کی خندیده ای به ریش خودت یا بقیه و هر روز احمق تر از دیروزی و حس میکنی یک ماشین ساده تبدیل خطوط دو بعدی به احجام چیزی سه بعدی شده ای و در هر صورت به چیزت.گاهی برای اینکه به خودت ثابت کنی هنوز زنده ای و یک خرده ذوقی داری مینشینی پایان نامه بقیه را می بندی که هیچ خری حتی گونه های نادر در حال انقراض هم بخاطر چندرغاز پول این همه مایه نمیگذارند.دکتر درست می گفت.
دکتر درست می گوید
دکتر پیر است دکتر معروف است دکتر خیلی پزشک خوبی است.او متخصص همه امراض چیزی است،او عینک دارد گوشش شبیه گوش دکتر مصدق است،پس خیلی خوب است.دکتر دستکشش را که تا چند لحظه پیش وسط لنگ ها و شرم بی دلیل من بود می اندازد تو سطل آشغال زیر میزش و دفترچه بیمه را میگیرد،برگهایش را میکند و بعد با لحن کسی که انگار همین الان به او خبر داده اند که فاسق مادرش دارد به خانه آنها نزدیک میشود،تند و تند چیزهایی میگوید که یعنی باید مخت و چیزت را بگذاری توی فریزر تا خنک بشوند.او می گوید :
-تقریبا چیزی از چیز چپت باقی نمانده است اما حال راستی خوب است می توانی رویش حساب کنی...
- حساب؟
-اره،برای پس انداختن یه توله ای چیزی.
-توله؟
-آره خاک بر سر
+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت
23:0 |