تبليغاتX
ش م ا


آرش خارابی فارق ( فارغ) التحصیل دانشگاه تبریز و سوره تهران امروز جنجالی ترین پروژه در تاریخ دانشکده معماری سوره را دفاع کرد که سه ساعت به طول انجامید.او در این جلسه به نقد آنچه تا کنون آموخته بود پرداخت.

آرش خارابی پروژه خود با موضوع موزه مینیاتور در بافت قدیمی اصفهان را دقیقا به این دلیل انتخاب کرد که یک چیزی هوا کند و مورد گیر واقع شود و استاد راهنمایش از او دفاع نکند و بعد به او بگویند:بیا اینم 15 با ارفاق.

او کم نمی آاورد با آن پرزانته ضایع اش.فردا که آرش از خواب بیدار شود با خودش میگوید:بوزار هم پل کلی را رد کرد و یک عمر توی همه کتابهای تاریخ هنر نوشتند بوزاری ها خر بوده اند.

 [15.jpg]

آرش خلاق است،مثل سگی که دم دارد و نمی داند که دارد آرش هم خلاق است  مثل سگ.ژوری با مزه بوده اند یک مشت دانشگاه تهرانی که به نظرشان یک کار خوب حتما باید شبیه ساختمانهای هنرهای زیبا باشد و ذوق بی حدی در پرت و پلاگویی دارند.آنها پول می گیرند که خلاقیت را نابود کنند و واقعا احساس مسولیت خوبی دارند.آنها خسته اند همیشه می خواهند بروند.اگر تسامح جناح ایتالیایی ها در دانشکده مورد نظر روزی از بین برود همه دانشجوها را خواهند بلعید. آنها خیلی خطرناکند مثل خوره به روح شما می افتند و هر جا کم می اورند دست می کنند از شرت معماری این مرز پرگهر یک اسپرمی چیزی در می آورند می کنند توی پروژه ات تا حرامزاده شود.

فریاد حاضرین:بشاش رو میز ژوری(دوبار)

 

آرش خارابی در جوانی

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 22:13 |



ماجرای مردی در یک  تراژدی  با سه اپیزد

لمپن وحشی

چند هفته پیش ایستاده بود،یک لحظه ایستاده بود وسطای کوچه ای که به خیابانی میرسد،همان خیابانی که  کوچه ای از آنورش سینه خیز میرود میرسد به اتوبان.خلاصه خیابان را که رد کنی  می رسی به آتلیه ای که من آنجا کار می کنم و چند ماهی است که دگر می گویم خیابان ما،شماره تلفن ما،شماره فکس ما ایمیل ما و از این پرت و پلا ها.آره ایستاده بود کنار قشنگ ترین در قشنگ ترین ساختمان کوچه و با خودش گفته بود:هرچه که شد،بریز این تو و هی نرو بنویس تو این وبلاگ کوفتی که تازگی ها شده مثل واژن گربه های محله در گرما گرم فصل جفت گیری.بعدش هم بند کفشمو بستم و گفتم دوباره مثل قدیما بگو به چیزم و یه سیگارو قورتش بده و بعدم به خاطر اینکه یه جوی داده باشم به خودم با صدای بلند توی مخم،مثل صدای سرگروهبان احمقی که تمام زندگیش روی بازوی یونیفرمش جمع شده، گفتم:نکنه چیزاتو کشیدن پسر،نکنه افتادی به پفیوسی،ها ماشالا بشاش توی همه چی درست مث قدیم.نکنه یادت رفته مرتیکه یه لمپن وحشی.

درد میکنند

هرروز صبح از دم در قشنگ ترین خانه هر کوچه که رد میشوم همین است و شب که برمیگردم چیزی وسط دوتا لنگم به شدت درد میکند.در زندگی هر مرد روزهایی هست که دیگر چیزهایش نمیکشند،تاب نمی اورند درد میگیرند،درد میگیرند،درد.از اینکه یک روز نشده سر وقت از خانه بزنی بیرون و همیشه بند کفشت را باید توی تاکسی ببندی؛یا اینکه قهوه کوفتی بعد از ظهرت را باید تنهایی کوفت کنی و کافه چی هم نگذارد پشت میز سه نفره که بزرگتر است بنشینی و بگوید شما که یک نفرید و اینکه  از صبح هم کاری را که دوست نداری انجام داده ای و معلوم نیست به ریش کی خندیده ای به ریش خودت یا بقیه و هر روز احمق تر از دیروزی  و حس میکنی یک ماشین ساده تبدیل خطوط دو بعدی به احجام چیزی سه بعدی شده ای و در هر صورت به چیزت.گاهی برای اینکه به خودت ثابت کنی هنوز زنده ای و یک خرده ذوقی داری مینشینی پایان نامه بقیه را می بندی که هیچ خری حتی گونه های نادر در حال انقراض هم بخاطر چندرغاز پول این همه مایه نمیگذارند.دکتر درست می گفت.

دکتر درست می گوید

دکتر پیر است دکتر معروف است دکتر خیلی پزشک خوبی است.او متخصص همه امراض چیزی است،او عینک دارد گوشش شبیه گوش دکتر مصدق است،پس خیلی خوب است.دکتر دستکشش را که تا چند لحظه پیش وسط لنگ ها و شرم بی دلیل من بود می اندازد تو سطل آشغال زیر میزش و دفترچه بیمه را میگیرد،برگهایش را میکند و بعد با لحن کسی که  انگار همین الان به او خبر داده اند که فاسق مادرش دارد به خانه آنها نزدیک میشود،تند و تند چیزهایی میگوید که یعنی باید مخت و چیزت را بگذاری توی فریزر تا خنک بشوند.او می گوید :

-تقریبا چیزی از چیز چپت باقی نمانده است اما حال راستی خوب است می توانی رویش حساب کنی...

- حساب؟

-اره،برای پس انداختن یه توله ای چیزی.

-توله؟

-آره خاک بر سر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:0 |



آه وقتی که من دانشجوی طرح 5 بودم.


طرح پنج معمولا در مورد یک مجتمع زیستی است.یادش بخیر اونیته هابیتاسیون کوربوی بزرگ را تحلیل کردم و کلی بدوبیراه شنیدم. وازوکو کار ام وی آر دی وی هم تحلیل کردم یک کار از رنتسو پیانو هم بود و یکی هم از لگورتای ساده یکی هم از موشه سفدی یعنی هموم هبیتات معروف یک هم از آندو.اون زمانا من کلی ام وی آر دی وی باز بودم که صدتا وان برکل و بیارک انگلس و می ذاشت تو جیب کوچولوی وینی ماس.هنوز هم وقتی نرم افزار ارکیتکترال دسکتاپ۲۰۰۷ داره وامیشه خوب چشامو می دوزم  به وازوکو که یه بچه هم داره زیر اون کنسول مهندس محاسب کشش دوچرخه بازی میکنه.خوب میجورم ببینم حال آدماش خوبه.

آخر اون ترم هپلی ترین بچه کلاس که من بودم بعد از دقیقه نود،نفس زنان رفتم 5شیت کار بی زبون و گذاشتم رو میز استاد.

ایده من پیش ساختگی بود یه کار مدولار با مدول ۷ که هر واحد سبک پیش ساخته روی اون یکی مینشست و واحدها از ۴۵متری شروع میشد و تا ۹۰متری میرفت که دو یا سه طبقه بودن و نمی دونین وقتی اینا رو همدیگه وول میخوردن پیدا کردن جای درست سرویسا چقدر سخت میشد فکنم سه تا تیپ مسکن بود حدود چهل واحد.اون زمانا هم کرم فضای عمومی داشتم  که شده بود هسته اولیه پروژه.کار من  این اولی است اون کار پایینیه رو دیدم خیلی حال کردم چون خیلی شبیه کار من بود و مسایلی که باید توی این کارا حل بشه خیلی شبیه هم اند.

 


 

لینک مربوط به کار زیر http://www.dezeen.com/2009/03/05/shift-housing-by-aquilialberg/

squshift-housing-by-aquilialberg_shifthouse_03_.jpg


 



 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 0:3 |

پست های جدی



یک ایده وجود دارد که رفیق عزیزی که نامش را بعدا فاش خواهم کرد مطرح کرده است.

از آنجا که سرانه کتابخوانی اهالی معماری در حال نزدیک شدن به صفر دقیقه است.از همه رفقا خواهش می کنم که در مورد فراخوان زیر اعلام آمادگی کنند و در صورت امکان این ایده را تکمیل کنند.

برگزاری جلسات کتابخوانی معماری در یک مکان عمومی مثلا یه کافی شاپی،کنار یه خیابونی زیر درختی .... و در مرحله بعدی برگزاری جلسات نقد کتاب معماری.

تبصره:اسپانسرش با من،هماهنگی هاش با من.

رونوشت:بهرام هوشیار یوسفی و آرونا

جامعه وبلاگ نویسان معماری.

برای اعلام آمادگی کامنت بگزارید.(کامنت مثه نمازه!باور کن)

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 12:51 |


Powered By
BLOGFA.COM