تبليغاتX
ش م ا


نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد

آن که نهال نازک دستان اش

از عشق خداست

و پیش عصیان اش

بالای ‌جهنم ا

پست است

آن کو به یکی آری می میرد

نه به زخم صد خنجر

و مرگش در نمی رسد

مگر آنکه از تب وهن

دق کند.

قلعه عظیم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی ست.

انکار عشق را

چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای

دشنه‌‌یی مگر

به آستین اندر

نهان کرده باشی.

که غاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه بانگی شد.

نگاه کن

چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می شکند

رخساره ئی که توفان اش

مسخ نیارست کرد.

چه فروتنانه برآستانه تو به خاک می افتد

آن که در کمزگاه دریا

دست حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگ وارانه در پای تو سر نهاد

آن که مرگش میلاد پر هیاهو ی هزار شه زاده بود.

نگاه کن!

 


تمام.

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 1:21 |


Powered By
BLOGFA.COM