تبليغاتX
ش م ا
 



روزمرگی روزمرگی روزمرگی  روزمرگی روزمرگی روزمرگی روزمرگی

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 10:39 |


ما گم شده ایم.

تمام وحشت حس کمشدگی این است که تو چیزی از بقیه کم داری و  زیر قدمهای بی اعتنای یک خیابان شلوغ گم شده ای دیگران  برای رسیدن می روند و تو برای پیدا شدن اما دلخوشی بزرگ اینست که می دانی آنها که می روند می دانند و کافی است کمی از مقصدشان را با تو تقسیم کنند تا پیدا شوی.

ما گم شده ایم.

هیچ کداممان نمی دانیم.دهانمان خشکیده و طاقت پرسیدن یک نشانی ساده را نداریم.تشویش تا مغز استخوان؛در زیر تیغ تابستان ایستاده ایم و می لرزیم.

ما گم شده ایم.

در یک فضای آخر زمانی و لای روزنامه ها و اخیار خونین تکراری  پی یک نشانی مجهولیم.پنجه هایمان را به صفحه بی رحم تلویزیون می کشیم.بوی عطر مجریان شیک می آید  اما صدای  گم شده سالهاست از هیچ دیواری عبور نمی کند.

ما گم شده ایم.

ساده تر از آنی که فکرش را بکنیم ساده تر از رنگ بدیهی خون،ساده تر از یاد گرفتن یک دشنام کهنه در ظهر کوچه های خاکی تابستان کودکی،ساده تر از گفتن حرفهای مفت در لحظه های پرت مستی.

ساده تر از مردن

ساده تر.....

ما گم شده ایم

...و از اوضاع قوطی سیگارمان می فهمیم که حالمان بد است.جاهای عجیبی از ذهنمان تیر می کشد و برای دردهای چندین هزار ساله صبح ها کنار باجه روزنامه فروشی قاطی بقیه گم شده ها می ایستیم و تیتر روزنامه ها را تشییع می کنیم.

...واز هجوم  در دهای چند صد ساله تنها هفت دقیقه مرخصی استعلاجی برای کشیدن سیگار می گیریم.

ما چقدر گم شده ایم در جزیره ای که جزیره نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:27 |


Powered By
BLOGFA.COM