چند ساعت گذشته با تلاش بی وقفه برای پاک کردن همه چیز از "تو"یی که فاتحانه در حال ورود به ذهن شخص اول این قصه بود گذشته و حالا دیگر شخص اول به اندازه کافی حواس خودش را پرت کرده که بازی را با همین رویه اداره کند.
همیشه همینطور است.
ماجرا زیاد پیچیده نبوده یا شاید اصلا ماجرایی در کار نبوده باشد یا حداقل باید قبول کرد که ماجرایی نمی تواند در کار بوده باشد،این بهتر است.به هر حال هرچه بوده تمام شده و دیگر شخص اول این متن می تواند برود چخوف بخواند یا سرش را گرم مجله های نخوانده سالهای پیش کند یا برود فیلم ببیند یا اصلا برود همین متن بی محلی را بنویسد که شما در پاراگراف دومش هستید و دو به شک شده اید که سرکار رفته اید یا واقعا قصه ای را می خوانید.
آدم همیشه وسط شک زندگی می کند برای همین هم هست که هیج وقت نمی رسد چون درست وقتی که رسیده شک می کند که نرسیده است و هنوز در راه است.ماجرا زیاد پیچیده نبود و همه فکر می کردیم که شخصیت اول قصه از همه باهوش تر است،هر چه باشد بازی را کشف کرده و حالا دارد چخوفش را می خواند یا مجله های سالهای گذشته را ورق میزند.تصمیم کاملا انقلابی گرفته شده بود پیش از وول خوردن نطفه ای یا بلند شدن صدایی،اول گوشی تلفنش را از همه شماره هایی که به مشترک مورد نظر ختم میشد پاک کرده بود و بعد کودتاچیان به سرعت به نواحی دور دست تبعید شده بودند.هر خیال و امیدی به لحظه ای دور تبعید شده بود و سرگرمی نابود کننده اش را با خوش یدک میکشید.خیالهای صورتی کمرنگ هم رفته بودند قاطی توهم ها.مثل همیشه کودتا شکست خورده بود و ذهن بیمار شخص اول داستان،مشغول پاک شدن از خاطرات دوره کوتاه کودتا بود و ترمیم تنهایی.
پنچره باید باز میشد یکی باید چیزی میخواند و کسی باید خسته می شد و می خوابید تا آخرین نشانه های یک ننک نافرجام از بین بروند.بروند وسط کتابها یا لابلای توتون سیگار مرغوبی که به افتخار پیروزی اخیر خریداری شده بود و طعم وانیل میداد.
کودتا با کمترین خون ریزی شکست خورده بود و شخص اول داشت تحلیل های منطقی اش را در اولین جلسه مطبوعاتی بعد از کودتا یکی یکی توضیح میداد:
حالا مگه من چه گلی به سر بقیه زدم.اصلا ما رو چه به این گه خوریااا،تو که از سر صبح تا بوق سگ داری عملگی می کنی،کی وقت داری واسه این لوس بازیا اااا.
دنیای بشکن زدن و لوس بازی عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن از عربی خوندن یک لچک به سر .....
شکر خدا که ماجرا تموم شد و گر نه همین اعتماد به نفس درب و داغون که یادگار دوران خدا بیامرز خودم بود هم از بین میرفت؛از بس که باید فکر رقیب بودی و اینکه کم نیاریو از این حرفای دو زاری.بابا بی خیال.
همه این حرفها تکراری بودند یعنی اصلا خبرنگاری نیامده بود چون در روزنامه های ذهن شخص اول همیشه بعد از هر کودتایی همین ها چاپ میشد.
همه فکر می کردند که ماجرا مثل همیشه است همه مشغول فیلم دیدن بودیم همه مشغول در آوردن رمانهای قدیمی کتابخانه بودیم تا به سرگرمی اجباری بعد از کودتا عادت کنیم.خدا می داند این جور مواقع چقدر زمان دیر می گذرد.
کتابها همان همیشگی ها بودند بوف کور برای گم شدن در سرفه های خشک پیرمرد خنزرپنزری،صدسال تنهایی برای پایان تکاندهنده اش و دعوت به مراسم گردن زنی برای اینکه به شخص اول ثابت شود که بشر همیشه اسیر کابوس است.
اینها کافی بود تا آرامش بعد از کودتا شروع شود و دوباره اوضاع آنقدر عادی شود که پیرزن ها چرخهای خرید روزانه را بردارند و پر از میوه های روزمرگی و ترس مرگ کنند و پشت سرشان بکشند.همه میگفتند این بار هم مثل همیشه رمان های همیشگی و مجله های سالهای پیش کافی است.مجله ها را که ورق بزنی همیشه چیزی نخوانده پیدا میشود چیزی که نمی دانی و این خیلی بد است که تو این همه چیز را نمی دانی و میخواهی وقتت را صرف گردشهای عاشقانه در "روزهای دو نفره "کنی.
شخص اول حالا دیگر داشت نفس راحتی می کشید،هم از اینکه میتوانست تا کودتای بعدی کلی با سواد شود و هم از اینکه دیگر لازم نبود منتظر بماند تا کسی دوستش داشته باشد و سیگار پشت هم بکشد که نکند دیگر مرا نخواهد و هی به حافظ ناخن بکشد که شاید فالش خوب شود.همه چیز خوب است در ُتنهایی.
مجله های سالهای پیش ورق خورد؛زیر یکی از صفحه ها یکی با مداد قرمز شتابزده ای چیزی نوشته بود.هشت شماره قرمز بی محل که از هشت و صفر آشنایش راحت میشد تا ته ماجرا را خواند بالای صفحه هم با مداد قرمز شتابزده ای نوشته شده بود:
یاد من باشد تنها هستم.

